تبلیغات
. - یه داستان طنز از سیندرلا
(◕‿◕) دنیآے یه دخــتر خل و چــل (◕‿◕)

یه داستان طنز از سیندرلا

جمعه پنجم آبان 1391 05:36 بعد از ظهر

نویسنده : ♥ Lady Meli ♥

یکی بود ، دو تا نبود

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی

بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این

دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به 

دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .

سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر

ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره

سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر

شب ……….  آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت

سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد

گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟

سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو

، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می

گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه

الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا

نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود

و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج

کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله

پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو

غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه

زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر

پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش

در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ،

شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ .......

شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم

می میرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر

نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود

تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر

بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام

دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت

اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با

پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه

مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز

مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده

بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،

شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم

براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود

ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی

شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با

خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ

نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل

با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ

جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته :

گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا :

نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو

ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن

...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ......

فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی

پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ،

خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می

خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین

نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود .

زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم.

سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی

میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به

خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد

، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می

ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ،

فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی

کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت :

خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس

اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله

می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته

چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و

گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی

شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به

سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا :

نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا :

شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای

خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.

فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار

نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .

سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی .

سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی

نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره.......

فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات

بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به

موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی

بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا

دیدیند وای چه خبره !!!!! شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می

خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری

و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم

هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا

خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر

شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش

شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به

شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم

منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........

سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی

برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم

شماره ی پای زنم 37 باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده

سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه

آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ

خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا

خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ... سیندرلا

هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد

( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس

با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و

صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و

شونصد تا بچه به دنیا آوردند






دیدگاه ها : اگه داستان رو دوست داشتی بهم بگووو
آخرین ویرایش: چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 11:07 قبل از ظهر